خرید بک لینک
من تا این اندازه مازوخیسم دارم که رفتم وویسای قدیمی شاهزاده رو پیدا کردم

از تو سیوای تلگرامم دارم دوباره گوش میدم!


+ یه غریبه دنیامو ریخته بهم

یکی که اسمشو هم نمیدونم

دلتو برد و حسودی میکنم

چرا اون تونست و من نمیتونم؟!...

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

از بچه پاندا،از کاف،از همکلاسی،از همه ی آدمایی که بعد از تو اومدن تو زندگیم باید معذرت خواهی کنم از خودم باید معذرت خواهی کنم! از خودم باید به خاطر اینکه نمیتونم فراموشت کنم معذرت خواهی کنم،از آدمایی

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

ببخشید که کامنتاتونو جواب نمیدم ببخشید که کامنتاتونو جواب نمیدم ببخشید که... ببخشید... یه دنیا دلتنگ تر و بی حوصله تر از جواب دادن به کامنتم یه دنیا جام تنگ تر از اونیه که فکرشو میکنید و می نویسم یه د

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

به راحله پیام داده بودم و منتظر بودم که بیاد بگه نه...منظورش از خدا رحمتش کنه اون نبوده یکی دیگه بوده! یکی که هیچ ربطی به اون نداره...یکی که اصلا هم اسمش سیاوش نیست...یکی که اصلا من نمی شناسمش! به راح

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

رفتیم شاهزاده رو دیدیم

رفتیم بعد یه سال و هشت ماه رفع دلتنگی کردیم برگشتیم!

پ.ن: تو مبتلا به درمانی

و من دچار بیماری

کنار تخت می خوابم

مگر هوا که بند آمد

نفس کشیدنت باشم...

پ.ن2: عشق آدم هرجا باشه یادش آرزو میسازه...

پ.ن3: وسط این همه کابوس

یادش ارومت نکرده

آرزو کن اگه شاده

دیگه هیچوقت برنگرده...

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

تو چنل میترا نوشته بود:

" زندگی ما همیشه یک چیزی کم دارد،یک چیزی شبیه دوست داشتن

شاملو آیدا را! "

چقدر راست میگه

چقدر راست میگه

چقدر راست میگه

چقدر کم داره...

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

یه بار که میم جان خیلی درگیر درس و دانشگاه و کنکور فوق بود براش نوشتم:

" تا تو سرگرم روزگاری از نفس بی تو می هراسم... "

میدونی چی برام نوشت!؟ نوشت:

" من سرگرم توم...تو... "

دیگه هیچوقت هیچکس همچین عاشقانه ای بهم نگفت!

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

چرا دست از پا درازتر برگشتیم بلاگفا!؟

چون دوران وبلاگ نویسی بهترین دوران زندگی مون بود!

خلاصه دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد!

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

چون که سجاد افشاریان وسط صحنه داد میزد:

" دست باران بگیرم بهش بگم کجایی!؟... "

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: جمعه 12 بهمن 1397 ساعت: 1:16

صفحه بندی